یه خواب دیدم
خواب دیدم هر چی میخوام دارم
اونجوری که فکر می کنین نبود
اگه بخوام راستشو بگم
بیشتر شبیه یه کابوس بود
برای اونی که براش اهمیتی داشته باشه
فکر کردم پرواز کردن بلدم
پس از پل گلدن گیت پریدم پایین
حتی هیشکی متوجه نشد
دیدمشون که اونجا وایساده بودن
به خیالم انتظار داشتم براشون مهم باشه مردن من
ولی وقتی بیدار میشم تو رو کنارم میبینم
و تو بهم میگی ” تا وقتی اینجام کسی نمی تونه بهت آسیب بزنه
نمیخوام دروغ تحویلت بدم ولی می تونی راهشو یاد بگیری
اگه از دستم بر می اومد تا دیدت رو نسبت به خودت تغییر بدم
اونموقع برات سوال نمی شد که چرا به اینجا رسیدی ، اونا لیاقتت رو ندارن “
سعی کردم داد بزنم
ولی سرم رفته بود زیر آب
بهم گفتن ضعیفم
جوری که انگاری که من برا خودم کسی نیستم
شاید کابوس می دیدم
ولی انگاری اونا اونجا وایساده بودن
انگاری دیروز نبود و سال پیش بود
ولی نمیخوام بزارم بقیه راجبش بدونن
چون الان همه ازم انتظار دارن
و نمی خوام نا امیدشون کنم
اگه همه اینا رو بدونم بازم کارایی که میکنم رو ادامه میدم؟
بازم همین کارو میکنم؟
اگه آدما می دونستن هر چی میگن یه راست میره رو مخم
اونموقع به جای این حرفا چی میگفتن ؟
برچسب:
نویسنده: آدرین پاکدل